حكيم زجاجى

567

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

ز ناگه فرستد برون لشكرى * شب تيره زآن‌گونه شوم‌اخترى گر آيد به بيرون از آن‌جا به دشت * بر ايشان مظفر توانيم گشت عدو را در اين‌جاى بىجان كنيم * ز خون سنگ را لعل و مرجان كنيم چو خالى شود قلعه ز انبوه خيل * درآييم پيرامن او چو سيل 165 فرود آمد آن‌جاى افشين چو گرد * به گرد سپه در زمان كنده كرد كمر « 1 » بست و بگشاد مردانه دست * وز آن كار در بابك آمد شكست نكوهيده بابك در آن كوه و دشت * ز شمشير افشين نيارست گشت چو لعل اندر آن سنگ تيره بماند * دو چشم سرافراز خيره بماند نكرد آن بدانديش يك بار جنگ * ز تيغ و سنان كرد كوتاه چنگ 170 سرافراز افشين لشكرپناه * بر آن پايهء كوه بد هفت ماه درآمد زمستان هوا سرد شد * به باغ اندرون برگ‌ها زرد شد بباريد برف اندر آن مرغزار * ز كافور چون پنبه شد كوهسار جهانگير افشين شه شيرمرد * در آن كار بسيار انديشه كرد يكى بازى آورد بيرون ز كار * فرستاد مردى چو باد بهار 175 به بغداد آباد چون باد زود * نماينده نيرنگ و افسون نمود به راه عدو بربگسترد دام * فرستاد پيش خليفه پيام ز گيلان به بغداد سى نام بود * به هر منزلى مركبى رام بود فزون بود گويند منزل ز سى * اگر بشمرى از ره پارسى به بغداد از آن‌جا به هر كاركرد * به ده روز مىشد به اولاغ ( ؟ ) مرد 180 جوان‌بخت افشين باكام‌ونام * يكى [ نامه بنوشت ] نزد امام به دانش سراىدل آباد كرد * سخن نامبرده چنين ياد كرد كه بدخواه بر قلعه بگرفت جاى * بمانديم ما جمله بىعقل و راى نيايد برون بدسگال از حصار * بمانديم بيهوده و بيقرار چو بسيار جان با دل انديشه كرد * به افسون توان ديو در شيشه كرد 185 روان كن از آنجا يكى كاروان * در آن كاروان گنج‌هاى روان

--> ( 1 ) جبر